به نام خدایی که عشق را آفرید
عشق من آنچه در چشم هایم می بینی...اینکه رد گلبرگ های گمشده را در قلب دارد..منم..عشق تو.
من با حرفهای گرم و آتشین جنوب لب باز کرده ام..با درخت ها قد کشیده ام و دست هایم بوی عشق و ساحل و صدف می دهد.
وقتی به قلبت راه یافتم تمام بنفشه ها و نیلوفران مرا می شناختند.
صبح زود قبل از خورشید بیدار می شدم.وقتی به دنیا آمدم قلبم می گفت:
خدا...حتی در شب های بارانی و برفی صدای ما را می شنود.
کودکانه بر بام اتاقم برای نزدیک ترین آسمان ها لالایی می خواندم تا بخوابند.قلبم می گفت آهسته تر.. صدای خنکت آسمان را بیدار می کند.
هر روز کلمه ای به دنیا می آوردم.تو می گفتی یک روز خوشبختی های مردم را خواهی سرود و من یک شب بی آنکه رمان ها بدانند شاعر شدم.
عشق من ..اینکه در میان غزل های زیبا
ایستاده و از درختان و گلها می گوید.. منم عشق تو.وقتی به دنیا آمدم لبخندت در چشم هایم نقش نبسته بود و وجودم از رنگ و بو و عشقت پر نشده بود.
عشق من اینکه در زیبایی چشمانت نشسته و لحظه به لحظه قلبت را معنا می کند منم..عشق تو و این فرشته جوان که در آیینه سکوت کرده است ..
تویی.. عشق و دنیای من...
متن: مگوری جون![]()

