تبليغاتX
پروانه وار

به نام خدایی که عشق را آفرید

عشق من آنچه در چشم هایم می بینی...اینکه رد گلبرگ های گمشده را در قلب دارد..منم..عشق تو.

من با حرفهای گرم و آتشین جنوب لب باز کرده ام..با درخت ها قد کشیده ام و دست هایم بوی عشق و ساحل و صدف می دهد.

وقتی به قلبت راه یافتم تمام بنفشه ها و نیلوفران مرا می شناختند.

صبح زود قبل از خورشید بیدار می شدم.وقتی به دنیا آمدم قلبم می گفت:

خدا...

حتی در شب های بارانی و برفی صدای ما را می شنود.

کودکانه بر بام اتاقم برای نزدیک ترین آسمان ها لالایی می خواندم تا بخوابند.قلبم می گفت آهسته تر.. صدای خنکت آسمان را بیدار می کند.

هر روز کلمه ای به دنیا می آوردم.تو می گفتی یک روز خوشبختی های مردم را خواهی سرود و من یک شب بی آنکه رمان ها بدانند شاعر شدم.

عشق من ..اینکه در میان غزل های زیبا ایستاده و از درختان و گلها می گوید.. منم عشق تو.

وقتی به دنیا آمدم لبخندت در چشم هایم نقش نبسته بود و وجودم از رنگ و بو و عشقت پر نشده بود.

عشق من اینکه در زیبایی چشمانت نشسته و لحظه به لحظه قلبت را معنا می کند منم..عشق تو و این فرشته جوان که در آیینه سکوت کرده است ..

تویی.. عشق و دنیای من...

متن: مگوری جون

+ نوشته شده توسط گوگوری در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت 12:20 PM |
روز يه پيرزن فقير داشته تو كوچه دنبال چيز با ارزشي مي‌گشته كه ببره بفروشه. همين طور كه داشته مي‌گشته، يه چراغ جادو پيدا مي‌كنه. خلاصه غوله از توش ميآد بيرون و ميگه: اي پيرزن، تو مي‌توني هر آرزويي داشتي بكني؛ من برآورده شون مي‌كنم. هرچقدر پول يا زمين بخواي بهت ميدم، خلاصه هرچي بخواي...پيرزنه خيلي خوشحال شد و با شادي گفت: دستت درد نكنه پسرم؛ الهي فدات شم! غوله هم با تعجب بسيار اين آرزوي پيرزن را برآورده كرد


مردي ساعتش از کار مي افته. پشتشو باز مي کنه مي بينه يه مورچه توش مرده. بعد مي گه: آهان حالا فهميدم رانندش مرده که کار نمي کنه

 

دو نفر با هم دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از اولی ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ یارو كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برمي‌گرده به اون یکی ميگه اسم توچيه؟! طرف اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون

 

توي ديوانه خونه همه ديوانه ها دست ميزنن بجز يكي ميگن حتما خوب شده ببريمش بفرستيم خونه ازديوانه ميپرسن چرا دست نميزني ميگه آخه من عروسم

+ نوشته شده توسط گوگوری در شنبه 25 شهریور1385 و ساعت 1:24 AM |

چته آسمون دوباره

کم اوردی باز ستاره؟

اشک نریز اخماتو واکن

به خدا فایده نداره

می گن اشک اگه بریزی

سبکت می کنه اما

اونی که گذاشته رفته

کی ما رو بیاد میاره

انقدر بارون میریزی

به تو شک می کنه مهتاب

که دیشب بوده تابستون

ولیکن امشب بهاره

دلتو بزن به دریا

تا باشی تنهای تنها

یا شاید خدا بخوادو

بکنه بهت اشاره

اگه اون یه کم دوست داشت

بی خداحافظی نمی رفت

دعا کن خدا تالافی

سر قلبش در نیاره

اگه بی وفا نبود که

واسه تو عزیز نمی شد

اونی که بشکنه اما

بمونه اون موقع یاره

آسمون دیگه تموم کن

گریه رو فقط دعا کن

که خدای آسمونا

هیچ روزی تنهاش نذاره!

+ نوشته شده توسط گوگوری در شنبه 25 شهریور1385 و ساعت 1:19 AM |

تو چشات باید شنا کردمث دریا

تو رو خوب باید شناخت مث زیبا

شعرتو باید طلا کرد مث پاییز

شبتو باید دراز کرد مث لیلا

تو نگات میشه سفر کرد مث مجنون

دلو می شه دربه در کرد مث لیلا

عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه

که همش قد می کشه زود می ره بالا

تو مقدس و زلالی مث سوگند

روشن و غرق امیدی مث فردا

تو سفیدی مث برفای زمستون

تو وسیعی.مث جنگل.مث صحرا

پر التماسو.تو نمی دونی

پری از ولی.اگر.نمی شه.اما

قبله ی اول وآخرم چشاته

چه کنارم باشی .چه اونور دنیا

مث سمفونی .مث نت. پر رازی

مث برف اول ژانویه.زیبا

رفتنت یه طعمیه شبیه مردن

موندنت یه رنگیه شبیه رویا

تو رو به خدا قسم دیگه سفر.نه

لا اقل می ری نرو تو تنها...

+ نوشته شده توسط گوگوری در شنبه 25 شهریور1385 و ساعت 1:15 AM |
شب قدری چنین عزیز و شریف

                                       با تو تا روز گفتن هوس است...

شعر: ...جون

+ نوشته شده توسط گوگوری در سه شنبه 21 شهریور1385 و ساعت 3:10 PM |

گلها چگونه به هم می گویند دوستت دارم؟

ابرها...بادها...گیاهان چگونه؟

آیا آنهایی که فردا متولد میشوند بوسه را خواهند آموخت؟

آیا بنفشه ها ما را می شناسند؟

مهر تو و غمهای خودم را کجا بگذارم؟ چه کسی قلب تو را رنگ کرده است؟

شعرهای من با کدام کلمه به انتها میرسد؟

بهشت کجاست؟

قلمرو دوزخ چقدر است؟ چرا هیچ گلی در اقیانوس نمی روید؟

چرا سنگ و صخره از سخت دلی خود نمی گویند؟ چرا کسی غبار دلم را نمی زداید؟

چرا کسی کلمه های بی روح را از قلبم نمی زداید؟

آیا میوه ها هم گناه می کنند؟ آیا لیمو ترش ها قصیده ای می خوانند؟

اکنون در بهشت ساعت چند است؟

تا تو هستی و چراغ های دلم را روشن میکنی چشم هایم پلک بر هم نمی گذارند و قلبم از تش نمی ایستد...

چشم های من قلب آبی تو را ترجمه میکنند...

پروانه ها کی می خوابند؟ آیا آبها هم گرسنه میشوند؟ آیا نانها هم تشنه میشوند؟

نبض مرگ را میگیرم و به انتظار اتفاق هایی که هنوز نیفتاده اند می مانم...

شعر: مگوری جون

+ نوشته شده توسط گوگوری در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 7:36 PM |
پرواز را به خاطر بسپار،،،،

                          پرنده مردنیست...

 

+ نوشته شده توسط گوگوری در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 3:1 AM |
هر چند دلتنگ تر از تنگ بلورم              با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند               بشکفته تر از کوه دماوند غــــــــــرورم

ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش

تو قاف قرار من و من،عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم...

کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم.

شعر:مگوری جون                                                    

+ نوشته شده توسط گوگوری در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 2:46 AM |


Powered By
BLOGFA.COM